یکبار دیگر یک کار دیگر یک آوار دیگر بر سر ما....
چرا همایون با خود چنین میکند چرا؟
نمیدانم کار آخر همایون را شنیدید یا نه...مجموعه تصانیف اش را!
نه از انصاف دور نشویم بعضی نکات مثبت و نقاط قوت در این کار بود .بهرحال هرچه بود از "شوق دوست" خیلی بهتر بود.اگر همینطور قدم به قدم کارها پیشرفت کنند میتوانیم امیدوار باشیم که تا 20 سال دیگر کاری در خور و شایسته از همکاری این دو ایجاد شود!
ولی همایون حیف است .و من نمیدانم که آیا حقیقتا این کارها او را راضی میکند یا خیر؟
یا اینکه میتوانیم امیدوار باشیم این دوره ی گذار سپری شود و آثار زیبایی از او بشنویم؟
امیدواریم مثل همیشه ..امیدوار
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
آرزو بی خبر از خویش به آغوش حیات
چشم وا کرد و جهان دگری پیدا شد
شعر معروف "خلقت انسان" که در بالا نوشتم رو بارها خونده بودم اما اینبار واقعا درکش کردم.
عجب موجودات پیچیده ای هستیم ما انسانها!
این پست را تنها برای تشکر از همه ی کسانی که مطلب"حسرتها و آرزوها" رو خوندن و دوستانی که لطف کردند و مرا از نظر ارزشمندشون باخبر کردند قرار میدهم.
از همگی متشکرم....
خدایا
به من آرامشی عطا فرما که
بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم
و شهامتی که تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم
و بصیرتی که تفاوت این دو را از هم تشخیص دهم
راستش من یک شنونده ی کوچک موسیقی بیشتر نیستم. بهتراست بگویم یک شنونده ی آرزومند!
گاهی وقتی اثری را میشنوم فکرهایی میکنم. در من پرنیانی هست آرزومند که میداند خیلی ناچیزتر از آن است که فکرش را به استاد خالقی یا استاد دهلوی ترجیح دهد...اما چه کند؟! آرزو داشتن که دیگر گناه نیست.
اصلا همه از این آرزوها میکنند منتهی خیلی ها بیانش نمیکنند...بعضی از این خیالات آنقدر تاریخ مصرفشان میگذرد که از آرزو بدل به حسرت میشوند ...بعضی از آنها قبل از آنکه من به دنیا بیایم از دست رفته اند، اما در دلم هستند و اینجا پیش شما خودمانی میگویمشان... قصد من در این نوشته ا بی احترامی به نظر و سلیقه ی دیگری و همچنین نادیده گرفتن ارزشهای انسانی هیچکدام از هنرمندانی که در ادامه نامشان برده میشود نیست.اگر اهنگ خاصی را به نحو دیگر تجسم نموده ام به دلیل این است که فکر میکردم اینگونه بهتر میتوانسته یا میتواند باشد.و البته این به معنی انکار زیبایی و قدرت اجرای هنرمندان نام برده در آثار دیگرشان نیست.من هیچ ادعایی ندارم اینها فقط سلایق شخص من است. امیدوارم با سعه ی صدر بخوانید...
_اگر من بجای استاد خالقی بودم مرضیه را برای خواندن "دوش ، دوش" و "بت چین" برنمی گزیدم.
_اگر بجای استاد شجریان بودم سالهای پرتجربه و درایتم را صرف همکاری با ارکسترهای بزرگتری میکردم و 5سال عمر گرانبار را با یک گروه نمیپیمودم تا در ورطه ی تکرار حرفهای "نو" نیافتم! و در عوض روی انتشار ردیف مدونم کار میکردم. من میدانستم هنرجویان آواز کلی دعایم خواهند کرد ..من میدانستم همایون حالا حالا ها به فکر این کارها نمی افتد .من به امید او نمینشستم.
اگر بجای استاد شجریان بودم 2 سالی میشد که در صحنه ی کنسرتها ظاهر نمیشدم.
_اگر من بجای استاد رحیمیان بودم خواندن "نگاه اسمانی" را به آقای سراج نمیسپردم.(هرچند که ایشان در منتهای توان خود خوب خوانده اند اما از آن بهتر هم بسیار ممکن بود.)
_اگر من بجای استاد مشکاتیان بودم کنسرت عارف را با این گروه اجرا نمیکردم .من بخصوص بجای آقایان :"ساکت" و "ناظری" جایگزینهای بهتری داشتم.
_اگر بجای استاد درویشی بودم تصانیف 600 سال پیش را رها میکردم و کمی به اکنون می اندیشیدم.
_اگر بجای همایون شجریان بودم روزهای اوج و بهترین سالهای جوانی و عمرم را با آقای "ضرابیان" طی نمیکردم..من زیر بار خواندن "نازنین ای صنم" نمیرفتم.اگر بجای او بودم این تیپ تصانیف را نمی پذیرفتم چون تصانیف ارکسترال مشابه "شب جدایی" خیلی بیشتر به من می آمد..
اگر بجای همایون بودم حتما با سامان احتشامی قرار همکاری میگذاشتم. و آوازی با او میخواندم ...(اگر بجای سامان احتشامی بودم هم همینطور)
اگر بجای همایون بودم اینهمه کارهای پراکنده ام را در صدا و سیما سر و سامان میدادم... 20 سال دیگر هوادارانم باید با هزار بدبختی دنبال انها بگردند آخر سر هم نباید امیدوار باشند از آرشیو صدا و سیما چیزی عایدشان شود!
_اگر من بجای تمام آهنگسازان خوبمان بودم ، میگشتم و جناب کاوه دیلمی را از کنج انزوا در می آوردم و نمیگذاشتم گوهری چون ایشان سالها در صدف بیخبری باقی بماند...
_اگر بجای آقای فخرالدینی بودم اول از همه عذر قربانی و جمشیدی را میخواستم. بجای این دو خواننده با آقای منبری کار منتشر میکردم و کمی در معرفی خواننده های جوان وسواس به خرج داده و احساس مسولیت میکردم.
وای که هروقت به فکرآقای فخرالدینی می افتم چه ها که آرزو نمیکنم..وقتی به موقعیت ایشان فکر میکنم ، به کارهای نکرده شان...اگر بجای آقای فخرالدینی بودم هرگز "خدای را بخوان"،"تذرو"،"موج"و "نیایش" را به دست قربانی نمیسپردم تا تصنیفی را که زمانی شجریان به آن زیبایی خوانده را اینگونه نابود کنم....
اگر بجای ایشان بودم در آن سالها که شجریان میتوانست با او همکاری میکردم و لااقل سی دی کنسرت 78 را منتشر میکردم.
اگر بجای آقای فخرالدینی بودم در تنظیم آثار قدیمی دقت و سلیقه ی بیشتری به خرج میدادم.و همچنین درباره ی خواننده ها ،من بجای قربانی و عقیلی و سرلک ، همایون و منبری را برمیگزیدم.
اگر بجای ایشان بودم پیش از فوت روانشاد تجویدی "در آرزوی صلح" را که استاد تجویدی در آرزوی اجرایش بودند ، اجرا میکردم.
_اگر بجای استاد دهلوی بودم بجای آقای تعریف خواندن "بوره سوته دلان تا ما بنالیم" از جایگزین بهتری استفاده میکردم.آنزمانها که دیگر کمبود خواننده نداشتیم.
_اگر بجای خانم پریسا بودم الان 20 سالی بود که دیگر نمیخواندم.
_اگر بجای جناب شاهزیدی بودم بیشتر میخواندم!
_اگر بجای استاد لطفی بودم....بگذریم!
_اگر بجای استاد علیزاده بودم میگذاشتم هوادارانم همان علیزاده ی "نی نوا"و"دلشدگان" را بشناسند و سراغ "سلانه" و "کوزه" نمیرفتم.
_اگر بجای استاد پایور بودم خواندن "لیلی و مجنون" را به آقای ناظری نمیدادم.
_اگر بجای استاد روشن روان بودم "ایران زمین"و"پرواز" را اصلا منتشر نمیکردم.
_اگر بجای برادران کامکار باشم ، سی دی اجراهای جدیدمان را در وطن منتشر میکنم و البته تصانیف فارسی مان را هم در آن میگنجانم.
_اگر بجای جناب پیمان سلطانی باشم همان کاری را میکنم که ایشان دارند میکنند...
واگر....... اگر پرنیان باشم یک شنونده ی کوچک موسیقی که خیلی خود بزرگ بین شده ...سرجایم مینشینم و دست از بلند پروازی بر میدارم....هرچند که ارزوها بسیارند و کلی از انها را نتوانستم در این مجال بیان کنم به قول حافظ ورای حد تقریر است شرح ارزومندی!...راستی شما هم از این ارزوها دارید؟ مرا از نظرتان باخبر کنید...
متشکرم که ارزوهایم را خواندید!
پیر فرزانه


پست امروزمان یکی از زیباترین آوازهای استاد شجریان است که البته بارها توسط ایشان اجرا شده است اما من اینجا آنچه به نظر خودم از همه اجراها زیباتر بود را آوردم.
چه شود به چهره ی زرد من نظری برای خدا کنی

امیدوارم شما هم دوست داشته باشید ...این آواز به مناجات هم بی شباهت نیست.شاید خیلی از ما وقتی در این شبها دعا میکنیم همچنین احساسی را داشته باشیم.
بهترین دعا شاید این باشد که دوستیهایمان پابرجا بماند و همدیگر را داشته باشیم.
راستی قبل از اینکه برای ما دعا کنید(!!!) برای سلامتی موسیقیدانان و کلا هنرمندانمان هم دعا کنید...
دوست و دوستدار شما : پرنیان

روز حافظ گرامی باد ...
روزی که بسیار بهتر بود تا روز ملی شعر و ادب ما باشد اما چه کنیم که کسانی از قماش خود آن شخص خدا بیامرز که روز ملی شعر و ادبمان به نام وی(!!) نام گذاری گشته ارزش حافظ و سعدی را با او که در گلستان غزل معاصر هم گل چندان رنگینی نبود یکی (!!) دانسته اند...و جای بسی تاسف است.
بگذریم...
در این شب رندان به نام رند عالمسوز ایران شمس الدین محمد حافظ شیرازی ، شعر زیبای استاد بزرگوار غزل نو جناب کریم رجب زاده را با هم بخوانیم:
بهار چیست تو روح زمانه ای حافظ هنوز جنگل جان را جوانه ای حافظ
خطاست حسن تو را با سپیده سنجیدن تو آفتاب بلند آشـــــــــیانه ای حافظ
صدای عشق اگر دلنشینتر افتاده است از آن توست که آن ترانه ای حافظ
نمیرسد به کلام بلنــــــــــد تو قلمــــــی فراتر از قلل جاودانــــــه ای حافظ
همه فسون جهان در نگاه تو هیچ است مگر فسون تو، جان فسانه ای حافظ
هزار مرتبه گفتم ، دوباره میـــــــگویم که در تمامی عالم یگانه ای حافظ

.jpg)
بالاخره انتظار به پایان رسید براتون یه مژده دارم : بچه ها برگشتند....
خب من یه چندهفته ای میرم مرخصی بابل !
این شما این هم ۳ تبعیدی ...!!! با هم کیف کنید!

درود
دوستان پست امروزمان را برای یکی از دوستانم میگذارم که راهی سفری دراز است...شهرزاد عزیز من که برای ادامه ی تحصیل بزودی از ایران خارج میشود...باید به ناچار پذیرفت و تن داد ..هردرودی را بدرودی است.
به یاد روزهای زیبایی که من و شهرزاد با یکدیگر داشتیم.روزهایی که سرشار از موسیقی و ذکر خیر موسیقیدانان ما بود ...ساعاتی که اینقدر از موسیقی میگفتیم که یادمان میرفت حال و احوالی بکنیم! یاد ترجمه ی شعر "زمان خداحافظی" افتادم که شهرزاد عزیزم روزی از آن روزها برایم ترجمه کرده بود ....چراکه اینک زمان خداحافظی ما فرا رسیده است...
شعر اصلی این ترانه ایتالیاییست که در اینجا اصل شعر و ترجمه ی انگلیسی و فارسی اش را که شهرزاد نازنینم انجام داده بود برایتان قرار میدهم به اضافه ی موسیقی آن که توسط دوست من و شهرزاد "آندره بوچلی"به همراه "سارا برایتمن" خوانده شده است...
این پست را به یاد روزهای عزیزمان به شهرزاد گلم تقدیم میکنم...
Sarah :
Quando sono sola
sogno all'orizzonte
e mancan le parole,
si lo so che non c'è luce
in una stanza quando manca il sole,
se non ci sei tu con me, con me.
Su le finestre
mostra a tutti il mio cuore
che hai accesso,
chiudi dentro me
la luce che
hai incontrato per strada.
Time to say goodbye. -- Con te partirò
Paesi che non ho mai
veduto e vissuto con te,
adesso sì li vivrò
Con te partirò
su navi per mari
che, io lo so
no, no, non esistono più
it's time to say goodbye. -- con te io li vivrò
:Andrea
Quando sei lontana
sogno all'orizzonte
e mancan le parole
e io si lo so
che sei con me, con me
tu mia luna tu sei qui con me
mio sole tu sei qui con me
con me, con me, con me
Time to say goodbye. -- Con te partirò
Paesi che non ho mai
veduto e vissuto con te
adesso sì li vivrò.
Con te partirò
su navi per mari
che, io lo so,
no, no, non esistono più,
:Both
con te io li rivivrò
Con te partirò
su navi per mari
che, io lo so
no, no, non esistono più
con te io li rivivrò
Con te partirò
Io con te.
Time to say goodbye -- I'll go with you
:Sarah
When I'm alone I dream of the horizon and words fail me
There is no light in a room where there is no sun
and there is no sun if you're not here with me, with me.
From every window unfurls my heart the heart that you have won.
Into me you've poured the light,
the light that you found by the side of the road.
Time to say goodbye.
Places that I've never seen or experienced with you.
Now I shall, I'll sail with you upon ships across the seas
seas that exist no more,
it's time to say goodbye.
سارا
وقتی که تنها هستم خواب غروب را میبینم
و از زیبایی آن زبانم بند می آید...در اتاقی که خورشید نیست نور هم نیست
و خورشیدی نیست زمانیکه تو با من نباشی ..تو با من
وقتی که تو نباشی دل من از هر پنجره ای میگشاید. ...دلی که تو آنرا برده ای
به درونم نور تاباندی..نوری که در کنار جاده ها آنرا یافتی ...
اینک زمان خداحافظی رسیده است...
هرجایی را که هرگز بودن در آنرابا تو تجربه نکردم....اینک تجربه میکنم
من با تو برروی کشتیهایی که بر فراز دریا حرکت میکند می آیم
دریاهایی که دیگر وجود ندارند...
و اینک زمان خداحافظی است
Andrea
When you're far away I dream of the horizon and words fail me
And of course I know that you're with me, with me
You, my moon, you are with me
My sun, you're here with me with me, with me, with me
Time to say goodbye
Places that I've never seen or experienced with you
Now I shall, I'll sail with you upon ships across the seas
seas that exist no more
آندره:
وقتی که تو با من نیستی من خواب غروب را میبینم و گریه ام میگیرد
و البته میدانم که تو با من هستی ، با من
تو ..ماه من ..تو با من هستی
. ..تو خورشید من... تو با من هستی
:Both
I'll revive them with you
I'll go with you upon ships across the seas,
seas that exist no more,
I'll revive them with you
I'll go with you
You and me
با هم میخوانند:
من با تو آنها را زنده میکنم
و با تو بر روی کشتیهایی در دریاها می آیم
دریاهای که دیگر وجود ندارند
با تو آنها را زنده میکنم
با تو می آیم
تو و من....
باز هم امروزی دیگر است و میخواهیم از میان آهنگها و ترانه ها و آوازهای موسیقی ملی سرزمینمان یکی را انتخاب کنیم ....بی اغراق میگویم که کار دشواریست.
من همیشه آرزو داشته ام و دارم که روز ی بتوانم یک سی دی کامل از تمام تصانیف و موسیقی های بی کلام و آوازهای زیبای موسیقی ایران درست کنم.و نمیتوانم...و نتوانسته ام.
ما موسیقی با ارزش و جاودانه کم نداریم. موسیقی ما مثل یک گلستان بی خزان است. به قول شادروان بنان:"تو گلی داری که بادش ببرد ...رنگ او زود از رخ او بپرد ...." ،" دل من باشد چو باغ دگری... هر گلش همچون چراغ دگری ..."
بنان چند آواز اصفهان با تنها جواد معروفی خوانده؟ ..هرکدامش با دیگری متفاوت و زیباست. فقط چند اصفهان با معروفی! حالا اصفهانهایی که با محجوبی و ...خوانده بماند.

دوتا از آنها که من خیلی دوستشان دارم، یکی آوازیست بر روی غزلی با این مطلع: " همراه خود نسیم صبا میبرد مرا .....یارب چو بوی گل به کجا میبرد مرا" و دیگری :"خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی ....نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی" که اگر دوستان بخواهند میتوانم در پستهای بعدی این آوازها را هم قرار دهم.
یاد مرحوم معروفی و مرحوم رهی معیری به خیر باد ...شعر معروف مرحوم مشیری را حتما بخاطر دارید که :
یاد باد آن همدلی آن همدمی آن همرهی
ساز محجوبی و آواز بنان شعر رهی
این شعر بیشتر برای من تداعی کننده ی تصانیف شادروان محجوبی با شعر رهی و آواز بنان است.
من دوست دارم این شعر را اینگونه هم برای "آوازهای" مرحوم بنان با اشعار رهی و ساز معروفی ، بخوانم :
یاد باد آن همدلی آن همدمی آن همرهی
ساز معروفی و آواز بنان شعر رهی
از اصل مطلب دور نشوم. امروز یکی از آن آوازهای فوق العاده ی بنان که بسیار هم معروف است را برایتان قرار میدهم:آواز " آمد اما...." یا "مستی رویا" که در گلهای رنگارنگ 224 در اصفهان با ملودی از حضرت استاد هایون خرم و و پیانوی روانشاد ارجمند معروفی و شعر ماندگار مرحوم ابوالحسن ورزی در بیات اصفهان اجرا شده است.

یکی از استادان ما تعریف میکردند که این زمانی که جناب ورزی در خارج از کشور زندگی میکرد یکبار سفری به ایران داشت و به منزل بنان میرود برای دیدن از ایشان...و بنا بر آن قول آنزمان جناب ورزی این شعر را که تازه سروده بود برای مرحوم بنان میخوانند و بنان که بسیار منقلب شده بود و میگریست از ورزی میخواهد که چند بار این شعر را مجددا بخواند ...این تکرار به آنجا میرسد که بنان کل شعر را از بر میکند و مدتی بعد پس از صحبت با جناب خرم و ...این آواز اجرا میشود و در تاریخ موسیقی ایران ماندگار میگردد.
من در صحت این قول هیچ ادعایی ندارم ...بهرحال اگر اینگونه باشد جالب بوده است.و گفتنش را خالی از لطف ندیدم.
با هم "آمد اما" را بشنویم...
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی، در آن آیینه ی سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود ، اما مست و بی پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را ، نشان از آتش سودا نبود
دیدم ، آن چشم درخشان را ولی در آن صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من ، فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
باور نمیکنم ...باور نمیکنم که این دستها میخواهند از رفتن صلاحی بگویند ...این دستان می خواهند بنویسند یاد صلاحی گرامی...
ایکاش کور بودم ، کر ...ایکاش سنگ بودم من و نمی لرزیدم از این آه سرد ..نمیسوختم از این اشکهای داغ...
عمران رفت و من یکروز تمام بیخبر بودم ...هرچند هنوز هم بی خبرم..هنوز بی خبرم.
این ما هستیم همانها که پس از آتشی گفتیم از این ناباورانه تر نمیشود ..و حالا چه شنیده ایم؟
دریغا که از کسی نمیپرسند چه وقت میتواند خداحافظ بگوید ...نمیپرسند اصلا میتواند یا نه...
عمران رفت با خنده هایش و خنده هایمان را برد و اینک ماییم که باید بنشینیم و تاب بیاوریم پاییز بودنش را

در هر چراغ دوری ستاره ای میسوزد
در هر ستاره عشقی
در هر عشقی گلی
در هر گلی عطری
در هر عطری پروانه ای
در هر پروانه شاعری...
دوستان گرامی سلام .
شرمنده از نبودنم . هنوز هم به طور کامل نخواهم بود .
دیدم حالا که خبر پدر شدن استاد عزیز , سازنده ی دل انگیز , اردوان کامکار درز کرده من هم اعلام کنم .
ان شاءالله به مبارکی و خوشی .
امیدوارم که ایشان هم راه پدر و خانواده را پیش گرفته و پس از خاندان فراهانی که کلاسه کننده ی موسیقی ایران بودند , بتوانند در تعالی موسیقی فولکلور و سنتی ایران گام بلندی بردارند .
(باز هم پوزش می خوام که قبلا این خبر رو ندادم . من قول داده بودم که نگم)
تبریک فراوان به کامکاران
سلام دوستان
تصنیف "بو،بو" یکی از زیباترین تصانیف کامکارهاست که آهنگساز آن "اردوان کامکار" است. کسی که هرچند از تعلیم چندین استاد برجسته ی موسیقی آنهم در نزدیکترین شکل ممکن "پدر" و "برادرانش" بدون هیچ مشکلی برخوردار بوده اما به نظر من توانایی های او فرای آن تعلیمات و آن شرایط بیشتر به خود او و ممارست و ذهن خلاق و هنرمندانه اش بازمیگردد.کسی که در ۱۸ سالگی اثری به قدرت "دریا " و چند سال بعد "بر فراز باد" را بسازد دیگر مشخص است که تنها تعلیم استادان بزرگ در موفقیتش نقش بازی نکرده ...
امروز آهنگ "بو، بو" را با هم بشنویم تا به روی دیگری از توانایی اردوان کامکار آشنا شویم.

هفتم مهر به زعم من روز باشکوهیست: 7/7 ...اما تصور کنید هفتم مهر هزارو سیصد و هفت:7/7/1307. در طول تاریخ عدد هفت همیشه عددی مبارک بوده است.برای ما موسیقی دوستان اما این تاریخ از اینهم زیباتر است زیرا که سالروز تولد حضرت استاد حسین دهلوی است.
روزیکه خداوند با تمام مهربانیش یگانه ای دیگر را تقدیم به جهانیان کرد.
چه کسی میتواند خدمات ارزنده ی جناب استاد دهلوی را برای موسیقی این مملکت نادیده بگیرد...از تربیت شاگردانی که خویشتن مایه ی افتخار هنر این سرزمین شدند تا ساخت اهنگهایی که تا ایران ایران است ماندگارند.

استاد حسین دهلوی یکی دیگر از ستارگان منیر آسمان هنر این سرزمین است یادگاری از شادروان ابولحسن صبا و نسل برگزیدگان هنر موسیقی ایران.
خدا را شکر گزاریم که فرصتی برای گوش جان سپردن به ما عطا کرد تا بتوانیم آثار استاد را بشنویم و هم عصر او باشیم تا حضور سرشار برکت او را درک و فروغ عشقش را احساس کنیم.

از خداوند منان برای جناب استاد حسین دهلوی آرزوی سلامتی و طول عمر داریم...

شاید شخصیت و روحیه ی خاص منبری به دلایل متعدد سبب شد که در سکوت وآرامش و به دور از تبلیغات برخی از دیگر همدورانهایش ببالد .هرچند که دانش و تکنیک و شعور موسیقی را یکجا به هم آورده است و بخصوص دانشی که او از آن برخوردار است لااقل ازخوانندگان هم دوره اش بسیار افزونتر است.
اکثر موسیقی دوستان و شنوندگان موسیقی ایرانی منبری را تنها به عنوان خواننده میشناسند اما منبری تنها خواننده نیست …جمال الدین منبری آهنگساز و موسیقیدان برجسته ای نیز هست. اثاری چون کنسرتینو برای فلوت و ارکستر و تصانیفی نیز در کارنامه ی خویش دارد و علاوه بر اینها مدرس نمونه ایست او هم اکنون در دانشکده هنر و معماری و دانشکده ی موسیقی دانشگاه آزاد به تدریس اشتغال دارد. منبری همچنین نوازنده و مدرس سنتور و تنبک نیز هست.
اما اینکه چرا دوران و آدمها اینگونه پیش میروند و برترینها در انزاوی تبلیغاتی هستند و بدترینها در صحنه …خدا میداند شاید مقصرش خود ما هستیم.آهنگسازان ما…نمیدانم.
نام منبری همواره برای گزیده شنوان با تصنیف جاودانه ی" قرار" مترادف است.شاهکار بی نظیر جناب دکتر محمد سریر که البته انقلابی نیز در سبک آهنگسازی ایشان به شمار میرود . پیش از قرار تصانیف اینچنینی که ملهم از ردیف دستگاهی موسیقی ایرانی باشد در آثار ایشان دیده نمیشود.
خود استاد در اینباره میگویند:"سالهای اغاز جنگ تحمیلی و در میانه ی آن خاموشی و فضای سرشار از احساسات میهنی برای پاسخگویی به اشتیاق درونی برای کسب شناخت بیشتر از موسیقی ملی کشورمان ، نزد چند نفر از اساتید موسیقی ردیفی رفتم.آنها با شناختی که از من داشتند کمی هم متعجب شدند!نزد مرحوم محمود تاجبخش رفتم ز یرا ایشان از معدود اساتید در این زمینه بودند که با نت موسیقی آشنایی مطلوبی داشتند و برای من برقراری ارتباط و یادگیری را آسانتر میکرد .شبهای بسیاری را با نغمه های موسیقی سنتی گذراندم. کم کم در من اندیشه های تازه ای برای خلق آثار جدید رشد میکرد و بعضی از این نغمه ها که بوی کهنگی و نوستالوژی دلپذیری را با خود داشت مرا به دشت تخیلات و تصاویر ذهنی از سرگذشت یک ملت و فراز و نشیبهای حیات اجتماعی مردم آنها ، میبرد."
اما قرار را جدای از زیبایی ملودی اثر ، تنظیم فوق العاده زیبا و پیوند صحیح و به غایت عالی شعر و موسیقی ،آنچه به اوج میرساند خوانندگی بی اشکال جمال الدین منبری است.
تحریرهای به جا و دقیق و منظم ، استیل صحیح و اجرای تمیز و ژوست منبری در کنار صدای خوش و لحن زیبای او ، حس و شعور موسیقایی ، درک درست از شعر و بسیاری شاخصه های دیگر توامان ، قرار را به یکی از برجسته ترین آثار موسیقی ایران تبدیل میکند.
در "قرار" هیچکدام از سه عامل "آهنگساز"، "خواننده" و" شاعر" جایی برای دریغ شنونده باقی نگذاشته اند.چرا که با هم تناسب بسیاری دارند. ( وقتی این کار را میشنوم میگویم الان است که شیخ اجل از ارامگاه ابدی برخیزد و محمد سریر و منبری را در آغوش کشد.)
من فکر میکنم اگر تاج با"آتش دل" ، قوامی با"سرگشته" شهیدی با "زندگی" بنان با"کاروان" شاهزیدی با "باغ مست" جاودانه شدند منبری در تاریخ موسیقی ایران با"قرار" جاودانه است.
یکبار دیگر با هم به قرار گوش بسپاریم...
که :
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت

ترنم صدای سازش را همه ما می شناسیم. برای من این ترنم, رنگ و بوی دیگری دارد. رنگ و بوی کودکی , هر نت از نوای ساز پدرم, برای من مانند لحظه ای از دوران کودکی است که سپری شده. پدرم دلداده ی سرزمینش است. ایران را ز جان دوست تر دارد, آن چنان که مردمانش را. گاه شگفتم می زند از ظرافتی که در توجه به پیرامونش دارد. می گوید- قطعه ی خزان را برای برگی آفریده است که از درخت جدا می شود و به نیستی میرود اما با سماع. این نگاه به افتادن ساده ی یک برگ از درخت برایم حیرت آور است. نمی شود افتادن برگی را ببینم و خزان برایم مرور نشود. این نگرش که برگ با سماع به سوی مرگ می رود از اندوه برگ ریزان خزان برایم می کاهد. این را ندیده ام اما برایم گفته اند که چندین سال قبل, روزی پنبه زنی در حیاط مشغول پنبه زنی بود و پدرم مشغول نوشتن نت های پنبه زن! خصوصیات آهنگسازی او برایم جالب است. جا و مکان خاصی ندارد. گاه نیمه شب صدای دستش را می شنوم که روی میز ریتم گرفته است و می خواند و می نویسد. گاه پریشان از خواب بر می خیزد و دنبال قلمی می گردد تا ملودی را که در خواب به ذهنش رسیده یادداشت کند. علاقه او به شعر و ادبیات فارسی نیز بی حد و اندازه است. اگر بگویم تا کنون کسی را ندیده ام که به زیبایی پدرم اشعار فارسی را بخواند, دروغ نگفته ام. شناخت او از آواها, هجاها و طنین شعر این مهم را فراهم می آورد. کلام او در خانه نیز تهی از اشعار و ابیات نیست. گاه بسیاری از مواری را که می خواهد به من یا برادرم متذکر شود با شعر می گوید. بارها دیده ام در جواب بسیاری دوستان که می پرسند با وجود مشکلات پیرامون, که یک هنرمند در ایران باید با آن دست و پنجه نرم کند, چرا باز هم در ایران می مانی. این شعر زنده یاد مشیری را می خواند:
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من اینجا چه می خواهم, نمی دانم!
امید روشنی گر چه در این تیرگی ها نیست,
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک, با دست تهی
گل بر می افشانم...
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه, چون خورشید, سرود فتح می خوانم, و می دانم تو روزی باز خواهی گشت!
پدرم را دوست دارم ز جان, بی شک خودش نیز می داند.
آوا مشکاتیان